امروز ۲۱ آذرماه ۱۳۸۴ ، هشتاد سال از تولد احمد شاملو می گذرد.مردی از تبار کلمات سنگین ، مردی از تبار جملات آهنگین.مردی که کلماتش عقده های فروخورده ماست ، بغض های ترکیده بی حاصل ماست.شاملو غریبه ای آشناست.مردی که حتی اجازه انتشار عکس های مراسم بزرگداشتش را ندادند.حافظه دوربینم توقیف است.اینها را تحجر نمی دانم ، این توهم ذهن های سرگردان است.این داستان سرنوشت های گره خورده در منافع نامعلوم است.این قصه پر غصه اراده های ضعیف است که ته دنیایشان را توان امروزشان می سازد.دلخوشند به داشتن آنچه اکنون ندارند و تلاش هم نمی کنند داشته باشند، در آینده ای گم.حضورمان سنگين است سايه هايمان را مي خواهند.فایده ندارد بنویسم.یاد شعری از نیما می افتم.از شاملو نمی نویسم از او شرم دارم.
دست ها می سایم تا دری بگشایم
بر عبث می پایم که به در کس آید
در و دیوار بهم ریخته شان
بر سرم می شکند
خدایا اینان که هستند؟ کاش مشکل تنها توقیف یک حافظه دوربین بود ، حافظه ای پر از عکس هایی که تنها نمایانگر حقارت هنر حقیر عکاسی من در برابر نام بلند شاملو بودند ، که نیست.تنم می لرزد از این تزلزل خاطره ها...بنزین را کوپنی کنید شاید بشود نفس کشید.
مشت می کوبم بر در
پنجه می سایم بر پنجره ها
من دچار خفقانم ، خفقان!
بگذارید هواری بزنم!
- آی!
این درها را باز کنید!
من بدنبال فضایی می گردم
لب بامی،سر کوهی،دل صحرایی
که در آنجا نفسی تازه کنم.
آه!
می خواهم فریاد بلندی بکشم!
که صدایم به شما هم برسد.
من هوارم را سر خواهم داد.
چاره درد مرا باید این داد کند.
از شما خفته چند!
چه کسی می آید با من فریاد کند؟
راستی آلبوم فریاد استاد نامزد جایزه گرمی شد.

