میلاد من تویی
به یاد ندارم بودنم را
پیش از تو
بالاپوشم تویی
به یاد ندارم زندگی را
پیش از عشقت
نزار قبانی
نمی دونم امروز بیست و سه سالم شد یا بیست و چهار سال. راستش اصلا برام مهم نیست. دیگه از امروز بیشتر از آنکه بخوام به سال های رفته و کارهای کردم فکر کنم دوست دارم به کارایی که نکردم و دوست دارم انجام بدم بیندیشم. هر چی بیشتر می گذره بیشتر به این حرف ابن سینا معتقد می شم که عرض زندگی مهمتر از طول زندگیه. اعتراف می کنم که همیشه روز تولدم دوست داشتم به این فکر کنم که مهمترین دستاورد یک سال گذشته عمرم چی بوده . یه جورایی همیشه دوست داشتم اینطور فکر کنم که روز تولدم در بهترین موقعیت ممکن قرار گرفته هم همه فامیل رو به بهانه عید می بینم و کسی نمی تونه از زیر بار کادوی این روز به بهانه دوری شونه خالی کنه و هم اینکه چون روزهای آخر ساله جمع بندی یک سال عمرم می تونه بیلان کاری سال گذشتم هم باشه. روزهای آخر سال روزهای فراغ بال و مطالعه و گوش کردن و دیدن و خوندنه. روزهای پر تکاپو و پر شور و نشاطیه. همیشه آخر اسفند رو دوست داشتم. همیشه روز تولدمو دوست داشتم. بوی بهار می ده. اما کارهای زیادی هست که دلم می خواد انجام بدم تو این یک سال پیش رو.
بیشتر از هر چیز دلم می خواد بیشتر و بیشتر تلاش کنم تا آدم بشم و می دونم که چقدر سخته آدم بودن و اینکه اگر همه سعی می کردند آدم باشند و فقط و فقط آدم باشند و مثل انسان زندگی کنند الان وضعیت دنیا اینجوری نبود. اگر چه این دنیا آدم خیلی کم داره ولی می خوام سعی کنم سال دیگه در همین روز یکی به همین تعداد کم اضافه کرده باشم و واقعا امیدوارم سال دیگه به لیست چیزایی که نخواهم شد " آدم " رو اضافه نکنم.
می خوام سعی کنم در بخشش مثل ماندلا باشم. اگرچه مطمئنم سال ها وقت می بره ولی بالاخره باید از جایی شروع کرد و من از امروز شروع می کنم. امیدوارم بتونم ببخشم به بزرگی و آسانی که ماندلا انجام می ده. فراموش نکنم ولی ببخشم.
می خوام حسادت و خیانت و بدقولی و بی وفایی و فضولی نکنم که اینها جملگی بنظرم ناجوانمردانه ترین گناهان انسان هاست. می خوام در مورد کسی دچار سوتفاهم نشوم. می خوام به افراد فرصت دفاع و جبران بدهم. می خوام هرگز یک طرفه داوری نکنم.
می خوام دوست بدارم و عشق بورزم. حتی وقتی احساس می کنم کسی من را مثل یک ابزاری که ازش استفاده شده و حالا دیگه به کار نمی آید دور انداخته. می خوام اجازه ندهم سبک مغزهای خودپرستی که دنیاشون کوچیکه براحتی روی اعصابم موسیقی هارد راک بزنند و فشار خونم را بالا پایین کنند. بقول زرتشت دیگران را ببخش نه برای اینکه آنها ارزش بخشش تو را دارند بلکه برای اینکه تو سزاوار آرامشی. می خوام آرام باشم.
می خوام تا می تونم دیگران رو شاد کنم. اگر کسی واقعا با یک اس ام اس و ایمیل و تلفن ساده یا هر کار پیش پا افتاده ای که از من سر بزنه شاد می شه چرا نباید این کارو بکنم ؟ اول از همه هم باید از این ویولنم شروع کنم که الان دقیقا دو ماهه دو تا سیمش پاره شده و مشمول این Procrastination لعنتی شده. شش سال پیش وقتی تقریبا مرده بودم زندم کرد حالا نوبت منه.
می خوام تکلیفمو با این عکاسی روشن کنم. با چیزی که بی شک مهمترین و مبارک ترین پدیده زندگی من بوده و چیزهای بسیار زیاد و با ارزشی از جمله یک دنیای جدید به من داده. عکاسی خیلی چیزها به من داده در این ۴ سال ولی من براش چی کار کردم ؟ من چی به این پدیده دوست داشتنی اضافه کردم ؟ می خوام ببینم چطور می تونم در این عرصه مفیدتر باشم. نمی خوام فقط عکس بگیرم چون باید بگیرم. می خوام یاد بگیرم.
می خوام حداقل دو تا زبان دیگه یاد بگیرم. این جمله رو خیلی دوست دارم که می گه محدودیت زبان هایی که من بلدم محدودیت دنیای من است. واقعا درست گفته. وقتی جک نیکلسون بزرگ با این سن و سال و تجربه می گه هنوز دلش می خواد دو تا زبان جدید یاد بگیره چرا من نتونم ؟
می خوام دور یک سری کارای بیهوده و افراد بی مصرفی رو که دور و برم رو گرفتند با کمال آرامش و احترام خط بکشم. امروز بیشتر از همیشه احساس می کنم که دیگه وقتی برای تلف کردن ندارم. بقول رومانو پرودی که اخیرا گفت از دنیای سیاست خداحافظی می کنه چون دنیا پر از فرصت هاست من هم می خوام فرصت های جدید رو تجربه کنم. دوست دارم صبح ها زودتر بیدار بشم اگر این لیگ قهرمانان اروپا و صوفی گری شبانم اجازه بدهند البته !!!! چند بار تجربه کردم و دیدم که سحرخیزی واقعا در افزایش وقت بسیار موثره.
می خوام بیشتر فکر کنم و بسنجم. می خوام بیشتر ببینم و گوش کنم. می خوام بیشتر سفر برم. می خوام خودم برای خودم قوانین زندگی ارائه کنم. می خوام راحتتر زندگی کنم و لذت بیشتری ببرم از لحظه لحظه های زندگیم. می خوام این زندگیمو که چند وقتیه تبدیل به مجموعه ای از شادی های بزرگ و غم های بزرگ شده کمی تعدیل کنم. حد میانه هم لازمه.
می خوام پروژه جدیدی رو که شروع کردم و گاهی فکر می کنم هیچ وقت از عهدش بر نمی یام رو تموم کنم. یه پروژه بزرگ و بین المللی که اگر موفق بشم می تونه تمام اون چیزی رو که از دنیا آرزو دارم به من بده. کار بسیار سختیه ولی باید شروع کرد. شروع کردم با آدم های بزرگ در یک دنیای بزرگ به وسعت چند قاره. چقدر خوبه که اینترنت هست. اگر همه چیز خوب پیش بره زیاد هم دور از دسترس نیست. یه جورایی بزرگترین سرمایه گذاری عمرمه. نیاز به کلی تحقیق و پژوهش دارم.
خلاصه می خوام خوب زندگی کنم چون فقط یک بار می شه زندگی کرد. کتاب های زیادی هست که هنوز نخوندم ، کلی موسیقی خوب دارم که از دستم در رفته ، هنوز هند و ژاپن و چین و آمریکای جنوبی و از همه مهمتر آفریقا رو ندیدم ، هنوز یک سری ایده هام رو شب ها فقط با خودم مرور می کنم ، یادم نرفته که هنوزم علی رغم تمام تلاش هام یک Procrastinator هستم ، نمی خوام سعی کنم منظم باشم چون می دونم که نمی تونم و از طرفی این بی نظمی های اتاقم رو دوست دارم ، می خوام دلم رو بزرگ کنم که دنیام بزرگتر بشه. شاید مهم نباشه اگر بزرگ باشم ولی کسی منو کوچک ببینه. بقول بتهوون "مهم بزرگ بودنه نه بزرگ جلوه کردن". مهم اینه که دنیای بزرگی داشته باشیم.
می خوام سعی کنم یک مینیمالیست باشم اگر چه امروزم سعی کردم و باز هم نشد !!! امروز تولدمه و من هنوز نه شمع فوت کردم و نه کیک خوردم و نه کادو باز کردم و نه رقصیدم. شاید باید ....
