من طالب فراچنگ آوردن آن سمند سرکشم که بی مهار بر دشت و جلگه می تازد و در سپیده دمی گنگ در پیچاخم دره ای ژرف و وهم انگیز به حیرت درنگی می کند پس سراسیمه بر گستره ی خشک و تشنه صحرا سم می کوبد و زیر تن آفتاب عرق از بیخ گوش ها می چکاند و در کف دست تف کرده اش، به شگفتی چشم بر پرده ها ، گنگی ها ، رنگ ها و لحظه های ناشناخته می دوزد. آن سرگردان و رهروی که در مهارش نمی توان نگاه داشت. من عاشق آن گمشده ام.
محمود دولت آبادی