من مهندسی مکانیک میخوانم. فیزیک به من درس بزرگی داده است. اینکه در این دنیا قوانینی وجود دارند که امکان ندارد بتوان بدون منطق با آنها درافتاد. با اینکه بسیاری از این قوانین، حقایق تلخ و ناخوشایندی هستند اما در عین حال اجتنابناپذیرند و انسان را گریزی از تحملشان نیست. برای تحملشان نه صبر که گذشت زمان لازم است. هر روز که میگذرد زندگی بیشتر یادم میدهد که بهترین راه روبرو شدن با قوانین ناخوشایند زندگی استفاده از قویترین سلاح زندگی یعنی "گذشت زمان" است. البته گذشت زمان به خودی خود تاثیری در کاهش دردهای انسان در روبرو شدن با این قوانین نامطلوب او ندارد بلکه از این رو بهترین سلاح در این میدان است که فرصتی فراهم میآورد تا برخی زیرساختها و ساختارهای اجتماعی و بنیانهای اندیشه و ایدئولوژی به آرامی و خود به خود دگرگون شده و انسانها منطقیتر و به دور از احساس به داوری بنشینند. تنها در چنین شرایطی است که انسان با دیدی بازتر و عقلانیتر به وقایع گذشته نگریسته و مهمتر از همه اشتباهاتی را که در گذشته مرتکب شده دیگر تکرار نمیکند.
در دو هفتهی گذشته ایران روزهای پرآشوبی را گذرانده است. ولی آیا به راستی این سبک اعتراض برای کشوری با شرایط اجتماعی ایران امروز و بخصوص آن سابقهی تاریخی جوابگوست؟ آیا راه به جایی میبرد؟ آیا با وجود هزار دلیلی که از روز هم روشنترند هنوز هم عدهای این وسط اعتقاد دارند که میشود تظاهرات فقط توام با سکوت راه انداخت؟ این روزها میگویند و نشان دادهاند که این تفکر اشتباه است. پارامترهای زیادی اجازهی این سبک تجمعات را در شرایط فعلی نمیدهند و به ناچار این تجمعات به خشونت کور کشیده شده و در نتیجه گره کار هم کورتر میشود. اندیشیدن به رویدادهای چند روز اخیر و نتیجهی آن یکی از دغدغههای این روزهایم شده بود. ولی اکنون با هزار و یک دلیل به این نتیجه رسیدهام که تظاهرات خیابانی، چه آرام و چه خشونتآمیز، در شرایط امروز جامعه ایرانی - نه سیاست ایرانی - کاری از پیش نمیبرد و واکنشی بیشتر از روی احساسات و تعصب است. دو فاکتوری که تصیمگیری منطقی را نابود میکنند. بنظر من یا مردم ما تاریخ نمیخوانند یا اگر میخوانند خوب نمیخوانند یا اینکه مردمی بسیار فراموشکارند و عادت عجیبی به تکرار اشتباهات دارند. نمیتوانم در مورد این دلایل بنویسم که این نوشته بیش از این تاب نمیآورد. اما تویی که اینجا را میخوانی، اگر دوست داشتی، یک روزی و یک جایی که همدیگر را دیدیم و حوصلهای هم بود، با کمال میل این دلایل را برایت توضیح میدهم.
تقلب، ریا، دروغ، خشنوت، خودکامگی، تخریب، زنجیر، چماق، بازداشت، خونریزی، قطع شبکههای ارتباطی، فحاشی، شیشه شکستن، تیراندازی و هزار چیز مشابه دیگر هیچ کجا و هیچ زمان، زیبا و قابل تائید نیستند. اما نکتهای هست. برخی قوانین دانش فیزیک، هواپیمایی را طراحی میکنند و برخی از همین قوانین فیزیکی سبب سقوط همان هواپیما میشوند ولی برای اصلاح این قوانین ناخوشایند احساسات و تعصب و خشونت لازم نیست بلکه قوانینی لازم است از جنس همان فیزیک. قانون را با قانون اصلاح میکنند. منظورم فقط قوانین سیاسی نیست که گاهی اوقات و در برخی شرایط قوانین طبیعت و اجتماع مهمترند. برخی از این قوانین به سرعت پدیدار میشوند و برخی دیگر سالها و حتی قرنها زمان میبرند و در این مورد تاریخ بهترین راویست. گذشت زمان بستر رخ دادن این قوانین است. قوانین این چنینی چنان قدرتی دارند که چیزی نمیتواند مانع وقوعشان شود. این قوانین طبیعی اجتنابناپذیرند. البته منظورم از این گفته اصلن به "جبر"، "سرنوشت" یا این مفهوم جدید "انقلاب مخملی" نیست. منظورم چیز دیگریست. چیزی شبیه تحولات درونی یک جامعهی انسانی. تحولاتی قدرتمند و گریزناپذیر. کسانی هم که به انقلابات مخملی معتقدند کافیست نگاهی منصفانه به همین دو نمونهی روشنش بیندازند. همین گرجستان و اوکراین. آیا اخبار رویدادهای چند سال گذشتهی این دو کشور را تعقیب کردهاید؟ آیا واقعن اوضاعشان بهتر شده؟ یا اصلن فرقی نکرده؟ منظورم وضعیت کلی حرکت جامعه است. من معتقدم این انقلابات مخملی نه تنها مفید نبوده بلکه بلای جان کشورهای شرقی هم شده. اگر سودی هم داشته تنها درمان موقتی بوده. آیا آمریکا و فرانسه یک شبه و با انقلابات مخملی به سوی دمکراسی غلطیدند؟ البته رویدادهای اخیر ایران به هیچ وجه مشخصات این انقلابها را ندارد.
میدانید مشکل کجاست؟ دستی که وسط خیابان اسلحهای را به سمت قلبی نشانه میرود آیا میداند چه میکند؟ آیا به روزهایی که هنوز نیامدهاند ولی او پس از شلیک هنوز باید آنها را زندگی کند فکر کرده است؟ آیا قلبی که وسط خیابان سپر شده است میداند چه میکند؟ میداند چه میخواهد؟ میداند چه را باید چطور بخواهد؟ کی بخواهد؟ تاریخ خوانده است؟ اگر آری، پس چرا چنین میکند؟ چرا وادارم میکند ناخواسته صدها بار فیلم آن لحظهی تلخ را ببینم و هزاران بار در تنهایی خودم برای هر دویشان اشک بریزم. برای آن لحظه در خیابان اشک بریزم. اشک بریزم هم برای آن دست و هم برای آن قلب، چون نمیدانند چه میکنند. شاید هم میدانند ولی احساسشان در لحظهای از منطقشان پیشی میگیرد. و این گاهی چقدر هزینهی گزافی دارد. پس زمان لازم است تا بدانند و زمان لازم است تا منطقشان بر احساسشان چیره شود. تعدادی این وسط کشته شدهاند و این درد سادهای نیست.
طبقهی متوسطی که اکنون در ایران شکل گرفته و با توجه به هرم سنی ایرانیان و رشد اقتصادی کشور در سالهای آینده بزرگتر هم خواهد شد پتانسیلهای شگفتی در خود دارد. این چیزها خود به خود رخ میدهند و نیازی به تحریک ندارند. اینها به هیچ وجه پتانسیلهای انقلاب مخملی هم نیستند. در این مورد اگر میخواهید بیشتر بدانید، بخوانید دربارهی ظهور احمد سوکارنو و تاریخ معاصر اندونزی. این حقیقتی است که چه این وقایع اخیر به حق بوده باشند یا به ناحق، درست بوده باشند یا غلط، جامعهی ایرانی تجربهی تازهای از سر گذرانده. البته تجربهها همیشه خوشایند نیستند ولی تجربهها همیشه گریزناپذیرند. شک نکن که چیزهایی در جامعه هست که از پس این روزها تغییر کردهاند. تغییراتی غیرقابل بازگشت. اما با این تغییرات چیز زیادی عوض نمیشود اگرچه هزینهی زیادی پرداخت شده. قوانینی هستند که زمان بیشتری میخواهند. هنوز راه درازی در پیش است. بگذار جامعه کارش را بکند. پیش از خیلی کارها باید مدتها فقط و فقط یاد گرفت.
به خیابان نرو. اگر اعتقاد داری با رفتن کاری درست میشود، نخست بنشین و تاریخ بخوان. جامعهشناسی بخوان. رمان بخوان. شعر بخوان. مال فرانسه و آمریکا و روسیه را حتمن بخوان. تاریخ مشروطهی ایران را دوباره بخوان. بارها بخوان. ایران امروز برای توسعه به آشوب نیاز ندارد. تویی که از رفتن دفاع میکنی بدان که معنی این نرفتنات عقبنشینی از خواستههایت نیست. اجازه بده زمان بگذرد. آسان نیست ولی شاید باید سالها بگذرد تا تو به چیزی که میخواهی برسی. و تو در این سالها فقط باید زندگی کنی. زندگی. زندگی بزرگترین وظیفهایست که این روزها ایران تو بر دوشت گذاشته است. برو یاد بگیر چطور زندگی کنی. زندگی را یاد بگیر و به دیگران هم یاد بده. روزی که همه - نه فقط ایرانیان که همهی انسانها - زندگی کنند، روزی است که تو به همهی خواستههای این روزهایت میرسی. روزی که هیچ دستی قلبی را نشانه نمیگیرد.
نه در رفتن حرکت بود
نه در ماندن سکونی.
شاخهها را از ریشه جدایی نبود
و باد سخنچین
با برگها رازی چنان نگفت
که بشاید.
دوشیزهی عشق من مادری بیگانه است
و ستارهی پر شتاب
در گذرگاهی مایوس
بر مداری جاودانه میگردد.
الف. بامداد
پینوشت:
- این رویدادها یکجوری پیش رفت که تقریبن میشود مطمئن بود که در WWP 2010 حتمن عکسی از این روزها خواهیم داشت. وشاید این عنوان به عکاسهای رویترز برسد که خیلی جسورتر کار کردند. اینکه حدس بزنی کدام عکس انتخاب خواهد شد هم زیاد سخت نیست.
- گروه آبجیز یک کار جالب کرده. برداشته برای عزیزان باتوم به دست ترانهای خوانده. یعنی ممکن ئه این عزیزان آبجیز گوش کنند؟