تبليغاتX
دل‌تنگی‌های پیکسلی

دل‌تنگی‌های پیکسلی

۴۰ درصد ایرانیان به حد تعادل،۴۰ درصد بیش از نیاز و ۲۰ درصد کمتر از نیاز خود پروتئین دریافت می کنند.

 

   فخرالنساء می‌گفت: این‌ها که کار نشد، خودت را داری فریب می‌دهی. باید کاری بکنی که کار باشد، کاری که اقلن یک صفحه از تاریخ را سیاه کند. تفنگ را بردار و برو کنار نرده‌های باغ و یکی را که از آن ‌طرف رد می‌شود، نشانه بگیر و بزن. بعد هم بایست و جان ‌کندن‌ش را نگاه کن. اما اگر از کسی بدت آمد، اگر دیدی که طرف دارد یک بیت شعر را غلط می‌خواند و یا بینی‌اش را می‌گیرد و یا حتا پای‌ش را گذاشته‌ است روی سکوی خانه‌ی تو تا بندِ کفش‌ش را ببندد، مأذون نیستی سرش را نشانه بگیری. انتخابِ طرف هرچه بی‌دلیل‌تر باشد به‌تر است. کسی که برای کشتن یک آدم دنبالِ بهانه می‌گردد هم قاتل است و هم دروغ‌گو، تازه دروغ‌گویی که می‌خواهد سرِ خودش کلاه بگذارد. اگر خواستی بکشی دلیل نمی‌خواهد. باید سرِ طرف، سینه‌ی طرف را هدف بگیری و ماشه را بچکانی، همین. ببین، از اجداد والاتبار یاد بگیر. وقتی شکار پیدا نمی‌کردند آدم می‌زنند، بچه‌ها را حتا. می‌ایستادند و نگاه می‌کردند، به دست‌ها و پاهای‌ش که جمع می‌شد و تکان می‌خورد و به آن چشم‌ها که خیره به آدم نگاه می‌کرد.

هوشنگ گلشیری - شازده احتجاب - نشر نیلوفر

+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 تیر1388ساعت 11:40 AM  توسط کاوه بغدادچی 

 

   سال‌ها طول می‌کشد تا وضع سر و سامانی بیابد. آن هم سر و سامانی که دیگر با وضع ما جور در نمی‌آید. ما مثل حیوانات دریایی از آب بیرون افتاده می‌شویم. به زندگی خشکی خودمان را عادت می‌دهیم، اگر چه دیگر بدن‌مان با زندگی در آب سازگار نیست، اما ریشه‌هایمان هنوز هم در آب است و از آن تغذیه می‌کند. اگر آب خشک شود ما نیز خشک می‌شویم. پای‌مان را که در آب می‌گذاریم طاقت سرمای آن را نداریم، آن را که پس می‌کشیم طاقت آفتاب را هم نمی‌آوریم. یاد خنکی مطبوع آب ذهن‌مان را مشغول می‌کند به این ترتیب نیمی از زندگی‌مان را در این بازی نیمه‌کاره و دو طرفه از دست می‌دهیم.

روح‌انگیز شریفیان – چه کسی باور می‌کند، رستم – نشر مروارید

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 تیر1388ساعت 10:30 AM  توسط کاوه بغدادچی 

 

    من از روزهای کار در فضای مطبوعات محلی قزوین چیزهای زیادی یاد گرفته‌ام. روزهایی که حالا دیگر خیلی دور شده‌اند. روزهایی که پر بودند از آدم‌هایی که باید هر روز می‌دیدم‌شان و به خودم می‌گفتم باید مثل آنها نباشم تا پیشرفت کنم. این آدم‌های ساده با سبک زندگی و رفتارشان خیلی چیزها به من یاد دادند. در آن فضا بندرت آدم‌هایی پیدا می‌شدند که ببینم‌شان و سعی ‌کنم حداقل تا حدودی مثل آنها باشم. آن فضا پر بود از آدم‌های خیس‌خورده در روزمرگی و آرزوهای کوچک. اما در بین تمام آنهایی که در آن روزها شناختم سعید علیخانی یکی از آن معدود آدم‌هایی بود که به دسته‌ی دوم تعلق داشت. یکی از معدود آدم‌هایی بود که می‌توانستم و دوست داشتم ساعت‌ها با هم بحث کنیم. شاید در خیلی از موارد هم‌عقیده نبودیم یا در خیلی از موارد یکی از ما اصلن علاقه‌ای به زمینه‌ی مورد بحث نداشت ولی سعید برای من همیشه به دسته‌ی دوم تعلق داشت. حتی از روزی که دیگر در مطبوعات محلی قزوین کار نکردم یکی از بهانه‌هایم برای سرزدن دوباره به آن فضا دیدار سعید بود. وبلاگ‌ش با آن مطالب شرح و بسط‌دار همیشه مورد انتقاد مینی‌مال‌پسندی چون من بود که البته هیچ وقت هم گوش نمی‌کرد. همیشه به شوخی می‌گفتم وبلاگ باز کردی نه اکونومیست، سعید هم اغلب منتقد سبک وبلاگ‌نویسی من بود. امروز اما سعید نوشته که دیگر نمی‌نویسد. باور نمی‌کنم. سعیدی که من می‌شناسم اگر ننویسد می‌میرد. سعیدی که من شناخته‌ام باید بنویسد. شاید روزی دیگر و جایی دیگر. از این ناراحت نیستم که دیگر نمی‌نویسد چون می‌دانم همیشگی نیست. بلکه ناراحتم از این فضایی که فقط و فقط به گسترش دورویی و زندگی دوگانه در بین مردم ما می‌انجامد. می‌ترسم از روزی که همه باید ریا کنیم. می‌ترسم از روزی که همه باید در فیس‌بوک، گزینه‌ی مخفی کردن پروفایل را تیک بزنیم. روزی که باید باشیم اما نامرئی زندگی کنیم.       

+ نوشته شده در  شنبه 27 تیر1388ساعت 8:35 PM  توسط کاوه بغدادچی  | 

 

      مادربزرگ می‌گه: بیرون که می‌ریم از جلوی مغازه‌ی عفت خانوم هم رد می‌شیم؟
                  می‌گم: شاید. کاری داری؟
                  می‌گه: حالا اگه رد شدیم. سر راه بود. یه کاری دارم.
          
        خاله‌ام می‌گه: جلوی این مغازه‌ی عفت خانوم نگه دار.
                 می‌گم:  کاری داری؟
                 می‌گه: آره. یه خرید خصوصی دارم.

         خواهرم می‌گه: جلوی عفت خانوم بزن کنار.
                   می‌گم: کاری داری؟
                   می‌گه: می‌گم بزن کنار. اصلن به تو چه من چی‌کار دارم. بی‌کار که نیستم. معلومه
                              که کار دارم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 تیر1388ساعت 10:45 PM  توسط کاوه بغدادچی  | 

 

  تموم شد. بالاخره غارنشینی این ترم هم امروز تموم شد. کل یه هفته‌ی گذشته رو با یه گیرباکس سر و کله زدم. روزی که برای اولین بار صورت پروژه رو گذاشتم جلوم و قرار شد به تنهایی از صفر یه گیرباکس واقعی طراحی کنم، با تموم پررویی، سماجت و اعتماد به نفسی که در خودم سراغ داشتم باز هم خوشبین نبودم اصلن بتونم شروع‌ش کنم چه برسه به این‌که تموم‌ش کنم. راستش خیلی ایده‌آلیستی به نظر می‌آمد. بخصوص که بدلیل شرایط خاص ورودی و خروجی یه جورایی از سخت‌ترین مدل‌های گیرباکس‌ بود. می‌خوام اعتراف کنم تمام این چند سالی که درس‌های مهندسی مکانیک رو پاس کردم یه طرف و این چند روزی که صرف این پروژه کردم یه طرف. این پروژه جدی‌ترین، واقعی‌ترین، کاربردی‌ترین و عملی‌ترین برخورد من با صنعت بود. چیزی بود که می‌تونم مطمئن باشم تئوری صرف نبود. چیزی بود که به من یاد داد مهندسی مکانیک در عمل یعنی چی. ممنون از استادی که این تجربه رو به‌م تحمیل کرد.
  
  اگه این غارنشینی فقط چند روز دیگه ادامه پیدا می‌کرد اون‌وقت وضعیت خود من از وضعیت اون پینیون پایینی گیرباکس بحرانی‌تر می‌شد و تغییر شکل پلاستیک‌م خیلی سریع آغاز می‌شد. ولی بد به حال دوستانی که می‌دیدم از این‌ور و اون‌ور یا حتی به شیوه‌ی انگل مآبانه یه جوری بالاخره این پروژه رو جور کردند و با افتخار تمام هم به اسم خودشون ارائه دادند. چه دلیلی داره که چنین افرادی حاضر نیستند کم و کاستی‌هاشون رو با یه هفته زندگی وسط انبوهی از کاغذ و کتاب جبران کنن؟ البته که واسه من هم آسون نبود این یه هفته‌ی پر از آزمون و خطا و دوباره‌ خوانی ولی آدم‌ها یه روزی توی زندگی‌شون به یه جاهایی می‌رسن که دیگه  نمی‌تونن - و اصلن نباید - سر خودشون کلاه بذارن. ولی خیلی‌ها می‌ذارن. بعد هم به‌ش می‌گن زرنگ‌بازی.
   این مثال پروژه فقط یه نمونه‌ی نوعی کوچیک بود از این رفتار زشت. ولی من هر روز توی جامعه مثال‌های مشابه زیادی می‌بینم. مکانیک می‌گه همیشه نیروی برایند تحت تاثیر مولفه‌هاش ئه. تا رفتارهای خرد و کوچیک مردم یه جامعه اصلاح نشه محال ممکن ئه که اون جامعه پیشرفت کنه. دانشجویی که به همین راحتی از زیر بار عملی‌ترین تماس‌ش با رشته‌‌ای که قراره فردا در اون کار کنه، شونه خالی می‌کنه، فردا همین برخورد رو با سختی‌های دیگه‌ای هم خواهد داشت. شونه خالی نکن اونی که باید بفهمه می‌فهمه. اشتباهت در این ئه که فراموش کردی اون خودش هم روزی روی همون صندلی‌ها نشسته بوده. نشستم و با کاستی‌هام درگیر شدم. گذاشتم سختی‌ها له‌م کنن ولی تسلیم نشدم. بارها اشتباه کردم ولی جا نزدم. چون می‌دونستم که اگه امروز اشتباه کنم خیلی بهتر از فرداست. هر چی زودتر اشتباه کنم زودتر یاد می‌گیرم و سهم‌م از زندگی بهتر بیشتر می‌شه.

   اما از هر چه بگذریم آزادی پس از کار سخت از هر لذتی بهتره. حالا من موندم و یه لیست دراز از یه عالمه امورات عقب افتاده و کارهای نکرده و یه خروار رمان و داستان نخونده و البته چشم‌هایی که دیگه التماس می‌کنن و حتی تحمل "زویا پیرزاد" هم ندارن. امسال توی نمایشگاه کتاب دقیقن دو برابر بیشتر از پارسال کتاب خریدم و الان به این نتیجه رسیدم که محال ئه بتونم تا یک سال بعد هم تموم‌شون کنم. پروژه‌ی عکاسی‌م هم که مدت‌ها روی الگوش فکر کرده بودم حالا حالاها باید تو صف بمونه. فعلن فقط می‌خوام بخوابم، بخوونم، بخورم، بنوشم، بیاسایم و بسفرم و صد البته چند روز دیگه باید با کله فرو برم تو یه تجربه‌ی عمیق. یه تجربه‌ی جدید از این جنس. ولی با کلی تغییر و تلخیص.   

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 تیر1388ساعت 5:40 PM  توسط کاوه بغدادچی  | 

 

[زنم] می‌گفت: این لباس قشنگه؟
می‌گفتم: نمی‌دونم.
می‌گفت: اگه گفتی چند تموم شده برام؟
می‌گفتم: نمی‌دونم.
می‌گفت: حالا یه قیمتی بگو!
یک قیمتی می‌گفتم. قیمت بالایی می‌گفتم. چون که می‌دانستم این‌طور می‌خواست.
آن‌وقت او قیمت پایینی می‌گفت.
من تعجب می‌کردم. چون که می‌دانستم او این‌طور می‌خواست.
آن‌وقت می‌گفت به این دلیل به این ارزانی تمام شده که خودش آن را دوخته.
و من باز تعجب می‌کردم – بیشتر از پیش. و می‌پرسیدم: جدی می‌گی؟
جدی می‌گفت.
و آن‌وقت می‌گفتم: چه خیاط خوبی هستی!
و او هم همین را می‌خواست . و همه‌ی این گفتگو برای همین یک جمله بود و برای این بود که نمی‌خواست صاف و پوست‌کنده بگوید بیا بریم دکان خیاطی‌مان را راه بیندازیم... 

جعفر مدرس صادقی – گاو‌خونی – نشر مرکز

+ نوشته شده در  شنبه 20 تیر1388ساعت 5:20 PM  توسط کاوه بغدادچی 

 

   خوب ببین اردکی، الان خیلی وقت ئه که تو پر زدی و رفتی. من اصلن از رفتنت دلخور نیستم. من فقط از این دلخورم که چرا موقع رفتن اون‌جور وحشتناک گازم گرفتی. راستش خیلی دردم اومد. البته تمام اون لحظات خوبی که با هم داشتیم، می‌ارزید به اون گاز گنده‌ی لعنتی. تمام اون لحظات بامزه هنوز یادم ئه، مثلن این‌که من شب‌ها بغل‌ت می‌کردم و می‌بردمت پیاده‌روی شبونه و تو توی بغل‌م هی وول می‌خوردی و گاهی هم سرت رو می‌کردی زیر بغلم و یواشکی با اون منقار پهن‌ت گازم می‌گرفتی و من می‌گفتم اردک خوبی باش و تو می‌گفتی اردک‌ها محبت‌شون رو این‌جوری نشون می‌دن. خوب اون گازهات رو می‌شد تحمل کرد، اصلن دوست‌شون هم داشتم ولی باور کن این آخری ئه خیلی درد داشت. شاید اصلن از شرم همون گاز آخری بود که پر زدی و برای همیشه رفتی. می‌گن اردک‌ها هم گاهی مهاجرت می‌کنن ولی تا حالا جایی دیده نشده که قبل از مهاجرت‌شون دوست‌شون رو، که بزرگ‌شون هم کرده، یه گاز دردناک بگیرن.

   اردکی الان نمی‌دونم کجایی. نمی‌دونم چقدی شدی. حتمن دیگه الان برای خودت یه جفت هم پیدا کردی. اصلن دست جفتتو بگیر بیار ببینمش. خوب چه اشکالی داره یه حالی هم از دوست قدیمی بپرسی. باور کن من بابت اون گاز آخری اصلن از دستت ناراحت نیستم. بخشیدم‌ت. خیلی وقت‌ ئه. فقط بیا یه سر ببینمت. هم خودتو و هم جفتتو. اصلن هم انتظار ندارم بیای و دوباره این‌جا بمونی. آخه می‌دونی راستش اصلن اون حوض وسط حیاط رو خراب کردم. دیگه جایی نیست که توش شنا کنی. من فقط دلم برات تنگ شده اردک. دوست نداشتم همه‌چی رو اون جوری تمومش کنی. گازم بگیری و بعد فرار کنی.

    من نمی‌خوام بزرگ شدن‌ت رو پای خودم بنویسم ولی یه واقعیت‌هایی هم هست. روزی که من پیدات کردم تو خیلی کوچیک بودی. هیچ جایی رو نداشتی که بری. هیچ‌کی نبود که به کواک کواک‌هات گوش بده. اصلن کی اون موقع حاضر بود اون گاز گرفتن‌هات رو تحمل کنه؟ ولی من حتی اون وقت‌ها تو رو توی رخت‌خوابم هم راه می‌دادم. تمام خونه قرق تو بود. حتی برات وسط حیاط حوض درست کردم. فقط برای تو. من حوض می‌خواستم چی‌کار؟ حتی برات کلی اردک عروسکی خریده بودم که تنها نباشی. مثل خودت بودن، کاکل زری با منقارهای پهن نارنجی. هر بار که می‌رفتم سفر برات شکلات می‌آوردم و تو همه رو یه‌دفه می‌خوردی. تو اولین اردکی بودی که می‌دیدم شکلات می‌خوره. خوب من‌م برات می‌خریدم. یادم نیست که کی بود که برای اولین بار گفتی می‌خوای بپری. می‌خوای مهاجرت کنی. مثل بقیه‌ی اردک‌ها. ولی یادم هم نمی‌یاد که من مخالفتی کرده باشم و خواسته باشم دست و پات رو ببندم و بندازمت تو قفس تا برای همیشه مال خودم باشی. اصلن شاید حتی اولین بار خودم گفته باشم بپر. ولی تو روزی که خواستی بپری اصلن قبل‌ش به من چیزی نگفتی و بدتر از همه این‌که بدجوری گازم گرفتی. من هنوز هم با این‌که بخشیدم‌ت دلیل اون کارت رو نمی‌دونم. اون چه‌جور خداحافظی‌ای بود اردکی؟

   خوب الان یه مدتی گذشته. زمان یه‌سری چیزها رو راست و ریست کرده. بیا پرانتزی رو که باز کردیم ببندیم. اگه من اون روزها باید برات کاری می‌کردم که نکردم، خوب همین الان باز هم ازت معذرت می‌خوام و دیگه هم بابت اون گاز آخریت دلخور نیستم. تو هم الان دیگه باید این‌قدر بزرگ شده باشی که بدونی با قهر و گاز گرفتن کاری بهتر نمی‌شه. اردک‌های دیگه رو ببین. مهاجرت و گذر عمر اگه این‌ها رو به‌ت یاد نداده پس اصلن برای چی پریدی؟ فقط از سرما فرار کردی؟ من می‌دونم که تو الان بزرگ‌تر شدی. من اردک‌مو خوب می‌شناسم. خوب بیا و حداقل این آخرش رو یک‌کمی درست‌ش کن. غرورت رو بشکن. مثل الان من. به‌جا نیست این غرور. نامردی ئه. پشیمونی می‌یاره. من هنوز زنده‌م. تو هم هنوز زنده‌ای. باور کن کار سختی نیست. بذار آخرش بهتر تموم بشه. بعد هر جایی که دل‌ت خواست بری برو. پر بزن برو پیش جفت‌ت. تو الان دیگه مال اونی. بزرگ شدی. ولی این‌جوری، با این آخر خراب، حس نمی‌کنی انگار یه چیزی همیشه به بال‌هات آویزونه؟ موقع پرواز سنگینی‌ش آزارت نمی‌ده؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 تیر1388ساعت 8:45 AM  توسط کاوه بغدادچی  | 

 

قبول

تو عاشق شو

من می‌میرم

 

ابوالفضل شاهی – با دنده‌ سنگین حرکت کنید – نشر ماه‌ریز

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 تیر1388ساعت 4:35 PM  توسط کاوه بغدادچی 

 

    تا حالا شده که احساس کنید دنیا واقعن کوچیک شده؟ منظورم این نیست که جا برای همه نیست و تراکم دنیا رفته بالا. منظورم این ئه که این روزها آدم‌ها به هم نزدیک‌تر شدن. سرنوشت‌ها بازه‌های مشترک بیشتری پیدا کردن. رفتارهای کوچیک آدم‌ها بیشتر از گذشته روی زندگی اطرافیان‌شون تاثیر می‌ذاره. دیگه کمتر کسی می‌تونه عزلت‌نشینی بکنه و بگه به من مربوط نیست. کمتر کسی می‌تونه هر کاری دل‌ش خواست انجام بده و به آثارش روی زندگی دیگران فکر نکنه. حالا توی چنین دنیایی چقدر بد می‌شه اگه سرنوشت انسان‌های دیگه یا حداقل انسان‌های اطراف‌مون برامون مهم نباشه. یه روزی همین‌جوری بریم تو زندگی یکی و یه روزی هم به همون کشکی خودمو‌ن رو بکشیم بیرون. یا چشم‌مون رو ببندیم و برای هم خط و نشون بکشیم از این‌ور دنیا واسه یکی تو اون‌ور دنیا. یا بگیم می‌خوایم بپریم و برای این‌که بپریم باید یکی رو له کنیم. برای این‌که بپریم باید خلقی رو نابود کنیم. چقدر بد می‌شه اگه آدم‌های این دنیا بلد نباشن با هم گفتگو کنن، بلد نباشن برای هم دلیل منطقی بیارن، بلد نباشن دلیل‌های منطقی همدیگه رو بپذیرن، بلد نباشن با واقعیت‌ها کنار بیان، بلد نباشن واسه‌ی سرنوشت همدیگه ارزش قائل بشن. من قبول ندارم که تو این زمونه انسان‌ها دارن از هم دور می‌شن. شاید درون‌گرا‌تر و فردگراتر شده باشن ولی این دلیل نمی‌شه زندگی‌های شخصی تک‌تک آدم‌ها روی زندگی‌های اطرافیان‌شون اثر نذاره. دیروز سه نفر که تازه برای اولین بار می‌خواستم ببینم‌شون، صدها هزار کیلومتر دورتر از این‌جا که من هستم، نشستند تصمیمی گرفتند و این تصمیم‌شون خیلی روشن توی زندگی امروز من تاثیر گذاشت. واسه‌ همین‌جور چیزاست که من به این نتیجه رسیدم که دنیا کوچیک شده و سرنوشت‌های بیشتری به هم گره خوردن. نامهربونی و بی‌تفاوتی تو چنین دنیایی جرم سنگینی ئه.

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 تیر1388ساعت 11:55 PM  توسط کاوه بغدادچی  | 

 

   همین چند دقیقه پیش بود که دختر دست‌هاش رو گرفته بود جلوی صورتش و از دفتر آموزش زده بود بیرون. پشت سرش پسر کاغذ به دستی هم دنبالش بیرون دویده بود. آخرین روزهای ترم بود و راهروی طبقه‌ی چهارم دانشکده مکانیک خلوت‌‌تر از همیشه. فقط روی یکی از صندلی‌ها پسری داشت با لب‌تابش ور می‌رفت. دختر روی یکی از صندلی‌های راهرو نشسته بود. دست‌هاش رو همچنان جلوی صورت‌ش نگه داشته بود ولی صدای گریه‌اش تمام راهرو رو پر کرده بود. پسر کاغذ به دست هم اومده بود نشسته بود کنارش. خیلی آروم چیزهایی در گوشش گفته بود. حالا دختر دست‌هاش رو از روی صورت‌ش برداشته بود. اشک‌ تمام صورتش رو خیس کرده بود و آرایش مداد زیر پلک‌هاش رو شسته بود و واسه‌ی همین رد سیاهی تا زیر بینی‌ش پائین اومده بود. موهای جلوی سرش از عرق خیس شده بود و طره‌طره از زیر مقنعه‌ش بیرون زده بود و چسبیده بود به پیشونی‌ش. پسر کاغذهای توی دست‌ش رو گذاشته بود روی صندلی و دست‌های دختر رو گرفته بود توی دست‌هاش و سعی می‌کرد توی چشم‌های دختر نگاه کنه. دختر دائم صورتش رو بر‌می‌گردوند و نگاه‌ش رو از پسر می‌دزدید. ولی پسر هی آهسته چیزی می‌گفت و دختر دوباره برمی‌گشت و از لای همون چشم‌های اشک‌آلود و پلک‌های به هم چسبیده نگاه شیطنت آمیزی به پسر می‌کرد و گوشه‌ی لب‌ش رو می‌داد بالا و دوباره سرش رو بر‌می‌گردوند. وقتی چند لحظه بعد پسر ته راهرو لب‌تابش رو جمع ‌کرد و کیف‌ش رو انداخت روی دوش‌ش، راهش رو کج کرد و از جلوی صندلی‌ای که دختر و پسر روش نشسته بودند رد شد. زیر چشمی نگاهی به دختر کرد که حالا دیگه نگاه‌ش رو از پسر نمی‌دزدید. مهر درشت "اخراج آموزشی" رو بالای کاغذهای روی صندلی دید. ولی دیگه اون رد سیاه روی گونه‌های دختر نبود.      

+ نوشته شده در  شنبه 13 تیر1388ساعت 4:40 PM  توسط کاوه بغدادچی  | 

 

   اینا که فقط تو زندگی‌شون درس می‌خونن بعد می‌رن استاد دانشگاه می‌شن بعد میان امتحان می‌گیرن و واسه بیست نمره ده تا سئوال می‌دن. تازه دو تای آخری رو هم خارج از کتاب و جزوه می‌دن. دانشجوی بیچاره‌ی سرخوش هم شروع می‌کنه شاد و شنگول، هشت تای بالایی رو می‌نویسه بعد یه دفه می‌خوره به سنگ. حالا اگه این دو تا رو ننویسه با این‌که اون‌همه رو نوشته تازه پونزده می‌گیره. یعنی اون دو تا سئوال پنج نمره می‌ارزه.

+ نوشته شده در  جمعه 12 تیر1388ساعت 6:30 PM  توسط کاوه بغدادچی  | 

 

  تا حالا همیشه وقتی صبح‌ها با چشم‌های سوزانی که به ضرب و زور نسکافه باز مونده بودن، می‌رفتم سر جلسه‌ی امتحان بزرگ‌ترین آرزوم این بوده که مثلن یک‌دفعه بیان بگن امروز امتحان برگزار نمی‌شه و گم شین خونه، هفته‌ی بعد بیاین. بعد من بیام تازه بشینم ببینم اصلن این چیزایی که دیشب خونده بودم چی بوده و مغز عزیز هم تازه شروع کنه به تفکیک اطلاعاتی که یک‌دفعه چپونده بودم توش و بیچاره اصلن وقت نکرده بوده تجزیه و تحلیل‌شون کنه و همین ئه که سر امتحان‌ قرار بوده قاطی ‌کنه. این آرزو رو داشتم کم‌کم به گور می‌بردم تا این‌که موج "نترسین نترسین ما همه با هستیم" راه افتاد و کاسه و کوزه‌ی امتحان رو در هم شکست و من بالاخره این شرایط "تعویق امتحان تنها دقایقی پیش از برگزاری" رو تجربه کردم. خوب واقعیتش این ئه که فرصت مرور دوباره چیز بدی نیست ولی بهره‌وری تفاوت زیادی نمی‌کنه چون آدم خسته و کلافه می‌شه از این تمدید غارنشینی. الان که دیگه خیلی یکنواخت ‌شده. تازه هنوز دو تا پروژه هم دارم. تمام برنامه‌هام به هم خورده. می‌خواستم روی یک مجموعه عکس تازه کار کنم ولی نمی‌شه. حداقل تا دو ماه دیگه نمی‌شه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 تیر1388ساعت 7:45 PM  توسط کاوه بغدادچی 

 

   در چند برخورد با دوستان یا وبلاگ‌هاشون شاهد کاربرد اصطلاح "غارنشینی" بوده‌ام. من فکر می‌کنم "غارنشینی" کلمه‌ای ابداعی و محصول ادبیات مخصوص خودم ئه و یک اصطلاح کلی نیست. منظورم این ئه که اگر الان برم سر کوچه و به بقال بگم که من از غارنشینی می‌آم، منظورم رو نمی‌فهمه چون وبلاگ من رو نخونده. من فکر کنم که این اصطلاح رو نخستین بار در وبلاگم به کار بردم و توی هیچ فرهنگ لغت رسمی یا کوچه‌بازاری جلوی کلمه "غارنشینی" ننوشته "اقامت در منزلی ساکت و فاقد اینترنت در دوران فرجه‌ی امتحانات پایان ترم به منظور خر زدن". خوب اگه این‌جوری باشه وقتی یکی که اینجا رو می‌خونه برسه به یکی دیگه که اینجا رو نمی‌خونه و بگه که از غارنشینی برمی‌گرده اون بابایی که اینجا رو نمی‌خونه باید از کجا بفهمه غارنشینی چیه؟ چون در دایره‌ی لغت‌ش که این اصطلاح این‌جوری تعریف نشده که الان برای من و خوانندگان دائمی این وبلاگ معنی می‌ده. فکر کنم شرط کاربرد یک کلمه در ادبیات روزمره‌ی یک جامعه این ئه که اون لغت برای همه‌ی افراد اون جامعه یک معنی روشن و شناخته شده داشته باشه. مثلن وقتی از کلمه‌ی "کتاب" استفاده می‌کنیم، همه‌ی ایرانی‌ها یک تصور واحد از چیستی فیزیکی  این کلمه دارند. "غارنشینی" با تعریفی که منظور من ئه، فقط یکی از کاراکترهای منحصر بفرد وبلاگ من ئه و برای جامعه‌ی بیرون تعریف نشده.

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 تیر1388ساعت 9:20 PM  توسط کاوه بغدادچی  | 

 

    در فاصله‌ی بین دو تا امتحان امروز لم داده‌ام زیر سایه‌ی سرو نچندان بلندی وسط حیاط دانشگاه. پشتم از رطوبت چمن‌ها خیس شده ولی اعتنایی نمی‌کنم و همون‌جور دراز می‌کشم و آرنجم رو می‌گذارم روی چشم‌هام. جایی رو نمی‌بینم. مغزم از ماتریس‌بازی‌های امتحان قبلی واقعن داغ کرده و باید خنک‌ش کنم. سعی می‌کنم بخوابم که داد و هوار یکی از دانشجوهای دختر بلند می‌شه. صدا از روبرو می‌یاد و خیلی بلنده. دختره باید خیلی نزدیک باشه. از همون زیر آرنجم یه نگاهی می‌ندازم. نزدیک نیست. حداقل دویست متری با من فاصله داره ولی داره خیلی بلند داد می‌زنه. وایستاده روبروی دختر و پسری که روی لبه‌ی یکی از باغچه‌ها کنار هم نشستن. آستین‌هاشو زده بالا. یه دستشو زده به کمرش و اون یکی رو با انگشت اشاره‌ی سیخ شده جلوی صورت پسره توی هوا می‌چرخونه و داره یه جورایی پسره رو می‌شوره و می‌ذاره زمین. تمام دانشگاه جزوه‌ها رو گذاشتن کنار و دارن تماشا می‌کنن. مغزم حال اومده از این‌ همه هیجان. دارم سعی می‌کنم ببینم که دختره دقیقن چی می‌گه که درخت سروی که زیرش دراز کشیدم خیلی آروم خم می‌شه و سرفه‌ای می‌کنه و در حالیکه برگ‌های سوزنی‌ش صورتمو قلقلک می‌ده، با صدای حجیم و مردونه‌ای در گوشم می‌گه: "ای خوشا سرو که از بار غم آزاد آمد."

+ نوشته شده در  شنبه 6 تیر1388ساعت 9:20 PM  توسط کاوه بغدادچی  | 

 

     چند سال پیش وقتی هنوز اینترنت و ماهواره و سی‌دی و دی‌وی‌دی مثل امروز این‌قدر فراگیر نشده بودند و جریان اطلاعات و ارتباطات جهانی خیلی کندتر از این روزها بود، شهرت و اعتبار یک ابرستاره پاپ آن‌قدر پرشتاب بود که حتی آن سرعت کند جریان اطلاعات هم نمی‌توانست جلویش را بگیرد و کاست‌ها و VHS‌هایش دست به دست می‌گشت. تازه داشتم از دوران کودکی وارد نوجوانی می‌شدم که عاشق رقص پای‌ش شدم. همان که وانمود می‌کرد رو به جلو راه می‌رود ولی در واقع عقب عقب می‌رفت. چقدر من و هم‌ سالانم در خلوت خودمان سعی کردیم ادای این رقص او را درآوریم. چقدر جلوی آینه یا حتی گاهی در حضور همدیگر رقصیدیم. ولی نمی‌شد که نمی‌شد و چون با آن همه کوشش نمی‌توانستیم مثل او برقصیم به این نتیجه رسیدیم که او باید آدم خارق‌العاده‌ای باشد که می‌توانست آن‌طور برقصد. و بود. مایکل جکسون با تمام مقیاس‌ها و معیارها یک ابرانسان بود. آلبوم‌های‌ش تمام رکوردهای موسیقی را جابجا کردند، تاثیر سبک رقص و آوازش بر موسیقی پاپ و تغییراتی که در این ژانر موسیقی بوجود آورد غیرقابل انکار است، سال‌ها پیش از اپرا وینفری و باراک اوباما مشهورترین چهره سیاهپوست دنیا بود. دست به هر کاری که می‌زد و هر جایی که می‌رفت جنجال به پا می‌شد. شاید به جرات بتوان گفت بیشتر از هر انسان دیگری روی زمین حاشیه داشت و صد درصد همین حاشیه‌های زیاد بود که او را این‌قدر زود از پا درآورد.

    مایکل بهترین خواننده تاریخ نبود، بهترین انسان دنیا هم نبود ولی ابرستاره‌ای انکارنشدنی بود. ضریب نفوذ شهرت او بسیار زیاد بود بطوری که حتی مرتجع‌ترین افرادی هم که میانه‌ای با موسیقی نداشتند وقتی می‌خواستند به موسیقی غربی اشاره کنند نام او برای‌شان سمبل این موسیقی بود. الان دیگر خیلی از آن روزهای نوجوانی مایکل‌زده دور شده‌ام و مدت‌ زیادی‌ست که دیگر مایکل جکسون خواننده محبوبم نبوده است. ولی هنوز دوست‌ش داشتم و موسیقی‌اش برایم یادآور روزهای بی‌خیالی و دل‌خوشی بود، روزهایی که تمام تلاشم برای امروزی شدن خلاصه می‌شد به رقص پای مایکلی جلوی آینه. مایکل جکسون، موسیقی و رقص‌ش تاثیر زیادی روی چندین نسل از مردم دنیا گذاشت و در شکاندن مرزهای محافظه‌کارانه‌ در زندگی‌های زیادی نقش داشت. در روزهایی که جریان اطلاعات این‌قدر سریع نبود عکس‌ها، پوسترها، اخبار، VHS کنسرت‌ها، کاست‌ها، صدای نازک جیغ جیغی و ویدئوهای مایکل برای خیلی از ما راهی بود که دنیای دیگری را هم بشناسیم.

    مایکل جکسون روی زندگی من حداقل این‌قدر تاثیر گذاشته بود که وقتی امروز صبح طبق عادت هر روزه، شبکه‌های خبری را چک ‌می‌کردم، با همان حوله‌ی حمام نیم ساعتی وسط هال و روبروی تلویزیون ایستادم و سرد شدم و فقط به مایکل جکسون و خاطراتم با ترانه‌ها و رقص‌ش فکر کردم. سال‌ها از نوجوانی‌م گذشته و امروز مایکل جکسون هم رفته ولی من هنوز بلد نیستم رقص پای او را تقلید کنم.  

+ نوشته شده در  جمعه 5 تیر1388ساعت 5:25 PM  توسط کاوه بغدادچی  | 

 

وسط یک روز آرام و آفتابی تیرماه داغ، نشسته‌ام شرشر عرق می‌ریزم و پرتقال پوست می‌کنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 تیر1388ساعت 3:20 PM  توسط کاوه بغدادچی  | 

 

...

ای کاش می‌توانستم

- یک لحظه می‌توانستم ای کاش -

بر شانه‌های خود بنشانم

این خلق بی شمار را،

گرد حباب خاک بگردانم

تا با دو چشم خویش ببینند که خورشیدشان کجاست

و باورم کنند.

ای کاش

می‌توانستم!

 

احمد شاملو – مجموعه آثار – مرثیه‌های خاک – نشر نگاه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 تیر1388ساعت 4:20 PM  توسط کاوه بغدادچی 

 

    من مهندسی مکانیک می‌خوانم. فیزیک به من درس بزرگی داده است. این‌که در این دنیا قوانینی وجود دارند که امکان ندارد بتوان بدون منطق با آنها درافتاد. با این‌که بسیاری از این قوانین، حقایق تلخ و ناخوشایندی هستند اما در عین حال اجتناب‌ناپذیرند و انسان را گریزی از تحمل‌شان نیست. برای تحمل‌شان نه صبر که گذشت زمان لازم است. هر روز که می‌گذرد زندگی بیشتر یادم می‌دهد که بهترین راه روبرو شدن با قوانین ناخوشایند زندگی استفاده از قوی‌ترین سلاح زندگی یعنی "گذشت زمان" است. البته گذشت زمان به خودی خود تاثیری در کاهش دردهای انسان در روبرو شدن با این قوانین نامطلوب او ندارد بلکه از این رو بهترین سلاح در این میدان است که فرصتی فراهم می‌آورد تا برخی زیرساخت‌ها و ساختارهای اجتماعی و بنیان‌های اندیشه و ایدئولوژی به آرامی و خود به خود دگرگون شده و انسان‌ها منطقی‌تر و به دور از احساس به داوری بنشینند. تنها در چنین شرایطی است که انسان با دیدی بازتر و عقلانی‌تر به وقایع گذشته نگریسته و مهم‌تر از همه اشتباهاتی را که در گذشته مرتکب شده دیگر تکرار نمی‌کند.

    در دو هفته‌ی گذشته ایران روزهای پرآشوبی را گذرانده است. ولی آیا به راستی این سبک اعتراض برای کشوری با شرایط اجتماعی ایران امروز و بخصوص آن سابقه‌ی تاریخی جوابگوست؟ آیا راه به جایی می‌برد؟ آیا با وجود هزار دلیلی که از روز هم روشن‌ترند هنوز هم عده‌ای این وسط اعتقاد دارند که می‌شود تظاهرات فقط توام با سکوت راه انداخت؟ این روزها می‌گویند و نشان داده‌اند که این تفکر اشتباه است. پارامترهای زیادی اجازه‌ی این سبک تجمعات را در شرایط فعلی نمی‌دهند و به ناچار این تجمعات به خشونت کور کشیده شده و در نتیجه گره کار هم کورتر می‌شود. اندیشیدن به رویدادهای چند روز اخیر و نتیجه‌ی آن یکی از دغدغه‌های این روزهایم شده بود. ولی اکنون با هزار و یک دلیل به این نتیجه رسیده‌ام که تظاهرات خیابانی، چه آرام و چه خشونت‌آمیز، در شرایط امروز جامعه ایرانی - نه سیاست ایرانی - کاری از پیش نمی‌برد و واکنشی بیشتر از روی احساسات و تعصب است. دو فاکتوری که تصیم‌گیری منطقی را نابود می‌کنند. بنظر من یا مردم ما تاریخ نمی‌خوانند یا اگر می‌خوانند خوب نمی‌خوانند یا این‌که مردمی بسیار فراموش‌کارند و عادت عجیبی به تکرار اشتباهات دارند. نمی‌توانم در مورد این دلایل بنویسم که این نوشته بیش از این تاب نمی‌آورد. اما تویی که این‌جا را می‌خوانی، اگر دوست داشتی، یک روزی و یک جایی که همدیگر را دیدیم و حوصله‌ای هم بود، با کمال میل این دلایل را برایت توضیح می‌دهم.

 

    تقلب، ریا، دروغ، خشنوت، خودکامگی، تخریب، زنجیر، چماق، بازداشت، خونریزی، قطع شبکه‌های ارتباطی، فحاشی، شیشه شکستن، تیراندازی و هزار چیز مشابه دیگر هیچ کجا و هیچ زمان، زیبا و قابل تائید نیستند. اما نکته‌ای هست. برخی قوانین دانش فیزیک، هواپیمایی را طراحی می‌کنند و برخی از همین قوانین فیزیکی سبب سقوط همان هواپیما می‌شوند ولی برای اصلاح این قوانین ناخوشایند احساسات و تعصب و خشونت لازم نیست بلکه قوانینی لازم است از جنس همان فیزیک‌. قانون را با قانون اصلاح می‌کنند. منظورم فقط قوانین سیاسی نیست که گاهی اوقات و در برخی شرایط قوانین طبیعت و اجتماع مهم‌ترند. برخی از این قوانین به سرعت پدیدار می‌شوند و برخی دیگر سال‌ها و حتی قرن‌ها زمان می‌برند و در این مورد تاریخ بهترین راوی‌ست. گذشت زمان بستر رخ دادن این قوانین است. قوانین این‌ چنینی چنان قدرتی دارند که چیزی نمی‌تواند مانع وقوع‌شان شود. این قوانین طبیعی اجتناب‌ناپذیرند. البته منظورم از این گفته اصلن به "جبر"، "سرنوشت" یا این مفهوم جدید "انقلاب مخملی" نیست. منظورم چیز دیگری‌ست. چیزی شبیه تحولات درونی یک جامعه‌ی انسانی. تحولاتی قدرتمند و گریزناپذیر. کسانی هم که به انقلابات مخملی معتقدند کافی‌ست نگاهی منصفانه به همین دو نمونه‌ی روشن‌ش بیندازند. همین گرجستان و اوکراین. آیا اخبار رویدادهای چند سال گذشته‌ی این دو کشور را تعقیب کرده‌اید؟ آیا واقعن اوضاع‌شان بهتر شده؟ یا اصلن فرقی نکرده؟ منظورم وضعیت کلی حرکت جامعه است. من معتقدم این انقلابات مخملی نه تنها مفید نبوده بلکه بلای جان کشورهای شرقی هم شده. اگر سودی هم داشته تنها درمان موقتی بوده. آیا آمریکا و فرانسه یک شبه و با انقلابات مخملی به سوی دمکراسی غلطیدند؟ البته رویدادهای اخیر ایران به هیچ وجه مشخصات این انقلاب‌ها را ندارد.

 

    می‌دانید مشکل کجاست؟ دستی که وسط خیابان اسلحه‌ای را به سمت قلبی نشانه می‌رود آیا می‌داند چه می‌کند؟ آیا به روز‌هایی که هنوز نیامده‌اند ولی او پس از شلیک هنوز باید آنها را زندگی کند فکر کرده است؟ آیا قلبی که وسط خیابان سپر شده است می‌داند چه می‌کند؟ می‌داند چه می‌خواهد؟ می‌داند چه را باید چطور بخواهد؟ کی بخواهد؟ تاریخ خوانده‌ است؟ اگر آری، پس چرا چنین می‌کند؟ چرا وادارم می‌کند ناخواسته صدها بار فیلم آن لحظه‌ی تلخ را ببینم و هزاران بار در تنهایی خودم برای هر دوی‌شان اشک بریزم. برای آن لحظه در خیابان اشک بریزم. اشک بریزم هم برای آن دست و هم برای آن قلب، چون نمی‌دانند چه می‌کنند. شاید هم می‌دانند ولی احساس‌شان در لحظه‌ای از منطق‌شان پیشی می‌گیرد. و این گاهی  چقدر هزینه‌ی گزافی دارد. پس زمان لازم است تا بدانند و زمان لازم است تا منطق‌شان بر احساس‌شان چیره شود. تعدادی این وسط کشته شده‌اند و این درد ساده‌ای نیست.

 

    طبقه‌ی متوسطی که اکنون در ایران شکل گرفته و با توجه به هرم سنی ایرانیان و رشد اقتصادی کشور در سال‌های آینده بزرگ‌تر هم خواهد شد پتانسیل‌های شگفتی در خود دارد. این چیزها خود به خود رخ می‌دهند و نیازی به تحریک ندارند. این‌ها به هیچ وجه پتانسیل‌های انقلاب مخملی هم نیستند. در این مورد اگر می‌خواهید بیشتر بدانید، بخوانید درباره‌ی ظهور احمد سوکارنو و تاریخ معاصر اندونزی. این حقیقتی است که چه این وقایع اخیر به حق بوده باشند یا به ناحق، درست بوده باشند یا غلط، جامعه‌ی ایرانی تجربه‌ی تازه‌ای از سر گذرانده. البته تجربه‌ها همیشه خوشایند نیستند ولی تجربه‌ها همیشه گریزناپذیرند. شک نکن که چیزهایی در جامعه هست که از پس این روزها تغییر کرده‌اند. تغییراتی غیرقابل بازگشت. اما با این تغییرات چیز زیادی عوض نمی‌شود اگرچه هزینه‌ی زیادی پرداخت شده. قوانینی هستند که زمان بیشتری می‌خواهند. هنوز راه درازی در پیش است. بگذار جامعه کارش را بکند. پیش از خیلی کارها باید مدت‌ها فقط و فقط یاد گرفت.

 

   به خیابان نرو. اگر اعتقاد داری با رفتن کاری درست می‌شود، نخست بنشین و تاریخ بخوان. جامعه‌شناسی بخوان. رمان بخوان. شعر بخوان. مال فرانسه و آمریکا و روسیه را حتمن بخوان. تاریخ مشروطه‌ی ایران را دوباره بخوان. بارها بخوان. ایران امروز برای توسعه به آشوب نیاز ندارد. تویی که از رفتن دفاع می‌کنی بدان که معنی این نرفتن‌ات عقب‌نشینی از خواسته‌هایت نیست. اجازه بده زمان بگذرد. آسان نیست ولی شاید باید سال‌ها بگذرد تا تو به چیزی که می‌خواهی برسی. و تو در این سال‌ها فقط باید زندگی کنی. زندگی. زندگی بزرگ‌ترین وظیفه‌ایست که این روزها ایران تو بر دوشت گذاشته است. برو یاد بگیر چطور زندگی کنی. زندگی را یاد بگیر و به دیگران هم یاد بده.  روزی که همه‌ - نه فقط ایرانیان که همه‌ی‌ انسان‌ها - زندگی کنند، روزی است که تو به همه‌ی خواسته‌های این روزهایت می‌رسی. روزی که هیچ دستی قلبی را نشانه نمی‌گیرد.

 

نه در رفتن حرکت بود

نه در ماندن سکونی.

شاخه‌ها را از ریشه جدایی نبود

و باد سخن‌چین

با برگ‌ها رازی چنان نگفت

که بشاید.

دوشیزه‌ی عشق من مادری بیگانه است

و ستاره‌ی پر شتاب

در گذرگاهی مایوس

بر مداری جاودانه می‌گردد.

 

                            الف. بامداد

  

پی‌نوشت:

  1. این رویدادها یک‌جوری پیش رفت که تقریبن می‌شود مطمئن بود که در WWP 2010 حتمن عکسی از این روزها خواهیم داشت. وشاید این عنوان به عکاس‌های رویترز برسد که خیلی جسورتر کار کردند. اینکه حدس بزنی کدام عکس انتخاب خواهد شد هم زیاد سخت نیست.
  2. گروه آبجیز یک کار جالب کرده. برداشته برای عزیزان باتوم به دست ترانه‌ای خوانده. یعنی ممکن ئه این عزیزان آبجیز گوش ‌کنند؟
+ نوشته شده در  دوشنبه 1 تیر1388ساعت 8:15 PM  توسط کاوه بغدادچی  | 

 
هرگونه استفاده از نوشتار و عکس های این وبلاگ بدون اجازه کتبی از صاحب آن در نشريات چاپی و اينترنتی ، حتی با ذکر نام و منبع ، ممنوع است