دلم برات تنگ می شه تابستون!
می خواهم خواب اقاقیاها را بمیرم.
خیال گونه
در نسیمی کوتاه
که به تردید می گذرد
خواب اقاقیاها را بمیرم.
می خواهم نفس سنگین اطلسی ها را پرواز گیرم.
در باغچه های تابستان،
خیس و گرم
به نخستین ساعات عصر
نفس اطلسی ها را
پرواز گیرم
حتا اگر
زنبق کبود کارد
بر سینه ام گل دهد
می خواهم خواب اقاقیاها را بمیرم در آخرین فرصت گل،
و عبور سنگین اطلسی ها باشم
بر تالار ارسی
به ساعت هفت عصر.
احمد شاملو - مجموعه آثار - ابراهیم در آتش - نشر نگاه

محوطه باستانی تخت سلیمان، به مساحت ۷۴ کیلومتر مربع در سال ۱۳۸۲ بعنوان چهارمین اثر تاریخی ایران پس از تخت جمشید، چغازنبیل و میدان نقش جهان در فهرست آثار جهانی یونسکو به ثبت رسید. این محوطه منحصر به فرد باستانی که در نزدیکی شهر تکاب در جنوب استان آذربایجان غربی قرار گرفته است، یادگاری از دوران ساسانی است. برای دیدن عکس های بیشتر روی لینک ها کلیک کنید.
پنجره اتاقم بسته بود. پرده ها کشیده بودند. ولی بازهم اومد تو. دوست داشتم من هم می تونستم همین جوری، عین بوی بارون، از لای اینهمه درز تنگ و پرده کشیده خودم رو برسونم به دماغ یکی و قلقلکش بدم. پرده رو می زنم کنار. تاریک روشنه. نه شبه و نه روز. مرد همسایه روبرویی با شکم گندش داره فرار می کنه تا بربری هاش خیس نشه. خانم همسایه پایینی تند تند بند رختش رو جم می کنه. اصغر آقا با عجله داره دسته کلیدش رو امتحان می کنه. چهارمین کلید جواب می ده. در باز می شه. زیر لب یه چیزی می گه. شاید خودش رو لعنت می کنه که نتونسته حفظ کنه کلید در ورودی کدومه تا کمتر خیس بشه. مامان های آپارتمان روبرویی دیگه مجبور نیستند یکی در میون سرشون رو از پنجره بیارن بیرون و داد بزنند کیارا، کیانا، روشی جیش ندارید؟ بارون که اومد این سه تا بچه که نصف صدای دنیا رو تولید می کنند زدند به چاک. کوچه شده مثل این فیلم های هیچکاک. همه بدون اینکه به هم نگاه کنند سریع از کنار هم رد می شند. هیچ کدومشون چتر ندارند. شاید یادشون رفته اصلا بارون چیه. رعد و برق کوچه رو روشن می کنه. پنجره رو باز می کنم و اینقدر خم می شم بیرون که خیس خیس بشم. چشمام رو می بندم و زیر لب می گم، چه بد سلیقه. آخه بارون هم فرار کردن داره؟ حیف نیست خیس نشی؟
هفت و نیم عصر یکی از آخرین روزهای تابستان. نور ضعیف پس از غروب تنها روشنایی اتاق. تختخواب زیر پنجره است. پنجره باز است و هر از گاهی باد خنک و ملایمی پرده های کشیده را می رقصاند. خش خش ساییده شدن پرده ها تنها صدای اتاق. تختخواب زیر پنجره است. من دراز کشیده ام. به عادت همیشه روی شانه چپ. دست راستم روی صورتم. هر از گاهی از زیرش، زیر زیرکی نگاهی به اتاق می اندازم. همه چیز ساکن است. قاب های عکس روی دیوار. کتاب ها در قفسه شان. کاشی های سوغات اصفهان روی میز. حتی ساعت دیواری هم ساکن است. عقربه ثانیه شمارش را کنده ام. اینجوری انگار گذر زمان را کمتر حس می کنم. دوباره چشمام را می بندم. دوباره تلاش می کنم. چقدر سخته.
پیشنهاد می کنم این چند متن پیامگیر تلفنی را که عزیزی زحمت کشیده و برایم ایمیل کرده بود، بخوانید. البته باید اصول شعرخوانی و اوزان شعری را رعایت کنید تا حق مطلب ادا شود.
ادامه مطلب

تا بخوابم و بیدار بشم نتیجه انتخابات نبود که عوض شده بود بلکه قطاری از سه تا کشور رد شده بود و سینه کوه های آلپ رو شکافته بود و از کنار مون بلان بلند گذشته بود و هنوز داشت مثل مار دراز خستگی ناپذیری پیچ و تاب می خورد و راهش رو باز می کرد تا برسه به پاریس، عروس شهرهای جهان. من کجا بودم؟ توی همین قطار. باورم نمی شد کجا بودم. خیلی بیشتر از اولین باری که وارد ایتالیا شدم و قدم به فرودگاه میلان گذاشتم گیج و منگ بودم. اینجا فرانسه بود. فرانسه، سرزمین شراب و قهوه و پنیر، سرزمین بهترین سر آشپزهای دنیا، سرزمین ناپلئون ها و لوئی ها، سرزمین قطارهای تندرو که پز فرانسویها بود به آمریکایی ها، سرزمین ژاکوبن ها و بورژوآ ها، سرزمین دانتون و روبسپیر و گیوتین، سرزمین انقلاب و مهد بزرگترین جنبش های دانشجویی، سرزمین فوریه و لاوازیه و لومیرها، سرزمین هوگو و الوار و سارتر و ولتر و روسو، سرزمین دوگل و میتران و شیراک، و برای من سرزمین زیباترین دختران اروپا. از هیجان اینکه تا چند دقیقه دیگر باید پا روی خاک پاریس بگذارم تمام وجودم از حس دلپذیری پر می شد. ساعت ۷:۴۰ دقیقه بود قطار وارد ایستگاه برسی پاریس شد و همان چندتا کلمه فرانسوی که بلد بودم رو خرج خداحافظی با مادام مسیوهای هم کوپه ای کردم و پریدم پایین. خنکی هوای سر صبح پاریس که روی صورتم نشست تازه باورم شد اینجا پاریسه پسر.
ادامه مطلب
ساعت ۱۹:۱۵ قطار به آرامی ایستگاه مرکزی فلورانس رو ترک کرد. تنها شوق دیدار از مقصد بعدی بود که غم دور شدن از فلورانس رو برام قابل تحمل می کرد. قطار شیک و تر و تمیزی بود و بر عکس قطار ونیز تقریبا پر بود. کمی موسیقی گوش کردم، کمی خوابیدم، کمی عکس هام رو نگاه کردم، کمی نگران دوستی شدم که تازه به ایتالیا آمده بود و آن موقع در رم بود و مشکلی براش پیش آمده بود و من هم شماره دوستی در سفارت رو بهش دادم که در ونیز با هم آشنا شده بودیم و کمی به رفتار خانواده جوان پر جمعیت پر سر و صدای عربی دقت کردم که هرچی فکر کردم نتونستم بفهمم کی ازدواج کردند که در این سن اینقدر بچه دارند و اینکه چرا اینقدر حروف حلقی زبان عربی رو وحشتناک ادا می کردند. ساعت ۲۲ قطار وارد ایستگاه مرکزی میلان شد و من برای دومین بار در یک هفته گذشته پا به این ایستگاه بسیار بزرگ گذاشتم که بعدا در موردش بیشتر می نویسم. تا حرکت قطار بعدیم بیشتر از یک ساعت و نیم وقت داشتم. گشتی اطراف ایستگاه زدم و کمی با دستگاه های اکثرا خراب "سلف بار" ور رفتم و تا چند یورو مفت و مجانی از دست ندادم آروم نشدم!
قطار رسید. ظاهر درب و داغونی داشت. داخلش بهتر بود ولی پر از مسافر. شبیه همین شش تخته های خودمون بود تو مسیر تهران - تبریز. من تخت دوم بودم. جای خوبی بود. با یک خانم فرانسوی با دختر خردسالش و یک خانم فرانسوی با پسر خردسالش که هیچ نسبتی هم با هم نداشتند و یک آقای دو رگه فیلیپینی- اروپایی هم کوپه بودم. مامور گمرک آمد و گفت اگر شهروند اروپایی نبودیم باید پاسپورت و بلیطمون پیشش می ماند چون قطار در بخشی از مسیر وارد خاک سوئیس می شد و این کشور هم عضو شنگن نبود و کنترل مرزی داشت. قطار ۲۳:۳۵ راه افتاد و تا راه افتاد خانم های فرانسوی انگار نه انگار ما هم هستیم، در یک اقدام غیر دموکراتیک ناگهان پرده ها رو کشیدند و و چراغ ها رو خاموش کردند و در یک اقدام جهادی آماده خواب شدند و پس از بوسیدن کودکانشان بشیوه هالیوودی، یک دقیقه بعد سمفونی خروپف خفیفی در حال نواختن بود.
کولر کوپه زیادی خوب کار می کرد و واقعا سردم شده بود. قطار زوزه می کشید و خیلی پر سر و صدا پیچ های تمام نشدنی مسیر رو طی می کرد و هر از گاهی صدای گپ چند مسافر رو از راهرو می شنیدیم که آلمانی یا فرانسوی حرف می زدند و با دور و نزدیک شدنشون تن صداشون بالا و پاییین می رفت. پرده ها کشیده بود و اصلا نمی دونستم کجاییم. هیجان داشتم و نمی تونستم بخوابم. تازه به زحمت خوابم برده بود که با ترمز قطار و سوت کشیده اش و گفتگوهایی بزبان آلمانی از خواب پریدم. حدس زدم که قطار رسیده به مرز سوییس. صدای باز شدن در واگن و بعد صدای آشنای مامور گمرک بود که داشت با یکی که صدای کلفت تری داشت اینبار آلمانی حرف می زد. کمی اینور اونور شدم و خواستم دوباره بخوابم که یک نفر کوبید به در شیشه ای کوپه. صاحب صدای کلفت بود که اینبار اسمم رو صدا می زد. یک چشم باز یک چشم بسته پریدم پایین و در رو باز کردم. مرد ژرمن بلند قامتی بود با صورت سفید و موهای تنک روغن زده طلایی و دماغی ظریف و کشیده و گونه هایی برجسته. توی نور ضعیفی که از داخل کوپه به صورتش می خورد تونستم ببینم که چشم هاش همرنگ پیراهنش بود، آبی آسمانی. بلیط و پاسپورتم دستش بود. گفت Italian or English که سریع گفتم English Please. چند تا سوال بزبان انگلیسی پرسید. اینکه از کجا اومدم و واسه چی و کجا می رم و تو اروپا آشنا دارم یا نه و چقدر ارز همراهمه و چه مقدار بار دارم. منم که در حالت خلسه و خواب و بیداری بودم جوابش رو دادم و اون هم آروم سر تکون می داد و گوش می کرد. می دونستم که این اجازه رو داره که تمام وسایلم رو بگرده. وقتی خواستم کوله ام را نشانش بدم آروم زد پشتم که یعنی لازم نیست. آروم خندید و به آلمانی یه چیزی گفت که فقط حفظش کردم و بعدا فهمیدم یعنی "به سوییس خوش اومدی جوون" . آن موقع نفهمیدم معنیش چی بود و فقط سرم رو تکون دادم و لبخند زدم و اون هم تعظیم کوتاهی کرد و مدارکم رو پس داد و به انگلیسی آرزوی سفر خوبی برام کرد.
در رو بستم و دراز کشیدم و دوباره سعی کردم بخوابم. فس و فس قطار و افسر ژرمن و فضای سرد و تاریک کوپه و پرده های کشیده ای که سرپوشی بود بر حس کنجکاویم برای دیدن بیرون و صدای باز و بسته شدن در واگن و تق و تق خشک قدم ها توی راهرو و آدم های پایین روی سکوی ایستگاه که نمی دیدمشون و بلند بلند با هم آلمانی حرف می زدند و تنها سایه هایشون رو می دیدم که روی پرده کشیده کوپه خیلی بزرگتر به نظر می آمدند و سوت حرکت مامور ایستگاه و بعدش هم سوت بلند و کشیده قطار همه و همه من رو یاد یک چیز می انداخت، "ارتش سری". تا صبح خواب "ارتش سری" دیدم. چقدر عاشق این سریال بودم. تیتراژ پایانیش یادتون مونده با اون موسیقی معرکه اش؟
اما تمام زیبایی های رویایی ونیز هم نتوانست در برابر اشتیاق ثانیه افزونم برای دیدن شهری که از کودکی عاشقش بودم، شهری که وقتی صحبت از اروپا می شد ناخودآگاه تصویری از آن در ذهنم نقش می بست، مقاومت کند و اینطوری شد که از گروه جدا شدم با بدرقه حامد عزیز که قسمتی از راه را با من آمد، مدتی بعد در ایستگاه قطار مستره بلیط شهر رویاهایم را خریدم و تنهایی من در اروپا آغاز شد. فلورانس در پیش بود.
ادامه مطلب

در زندگی همه ما انسان ها رویدادهایی هستند که خواسته یا ناخواسته تبدیل به نقاط عطف یا حتی یکجور مبدا زمانی می شوند. رویدادهایی که هر چقدر هم سعی در پرهیز از زندگی در گذشته داشته باشیم باز از یادآوری آنها ناگزیریم. رسیدن به آرزوهای بزرگی که بنظر دست نیافتنی می آیند آنهم درست وقتی که اصلا انتظارش را نداریم همیشه یکی از همین رویدادهای گریز ناپذیر است. وقتی سخت تلاش می کنی و مزد این تلاش های چندین ساله ات در سرما و گرما و خیابان و بیابان و وسط هفته و آخر هفته، می شود برآورده شدن یکی از آرزوهایت، چطور می توان فراموشش کرد؟ نمی توانی فراموش کنی که در رویا قدم زده ای. در رویا قدم زده ای بواسطه چیزی که خودت یاد گرفته ای نه سر کلاس، در کوچه و خیابان و سفر و دیدن و شنیدن و ساعت ها پای اینترنت نشستن، چیزی که به بهای از دست دادن تعطیلات و آخر هفته ها و خواب و استراحتت بدست آورده ای. لمس پیروزی پس از تلاش سخت همیشه لذتبخش است.
ادامه مطلب